
دقت کردی اون لذتی که این بدن سفالی با همۀ حواسّش، واسطۀ اون نیست چقدر عمیقتره؟ دردها هم همینطوره.
مثلا همین خواب؛ دیدنی ها، شنیدنی ها، بوئیدنی ها، چشیدنی ها و ... خیلی لذیذترن. کابوساشم وحشتناکتره.
بیداری هم همینه؛ حاضری لذت عشق (عشقی که آنفولانزای زمان و مکان و شهوت و ... نگرفته باشه) رو با مثلا بهترین خوردنی عالم عوض کنی؟ شنیدن صدای اونی که خیلی دوسش داری رو با خفن ترین موسیقی دنیا؟
زار زدنای شبای محرم، ندبۀ صبح جمعۀ بین الحرمین، کمیل خاکای شلمچه و ... یه نجوای نمناک با یار غایب از نظر.
واقعیت اینه که بهشت ما اندازۀ لذتهای حقیقی ایه که می چشیم.
بهشت تو چقدره؟
+ نوشته شده در شنبه
1388/06/14ساعت   توسط علی
|

حادثۀ ظهور میتونه واسه هرکسی قبل از ظهور اتفاق بیفته. به شرطی که همه مراحل اونو پشت سرگذاشته باشه؛ همه اتفاقات آسمانی ای که لازمۀ ظهوره.
دلش روشن از توحید باشه. همۀ انبیاء گذشته در بهشت باورش حضور داشته باشن. آخرین پیامبر، در وجودش مبعوث شده باشه، کعبۀ دلشو فتح کرده باشه و بت های جاهلیت رو خُرد. دست در دست علی (علیه السلام) از بحران نفاق عبور کرده باشه.
اگه هنوز اهل کوفه نباشه، با حسن (علیه السلام) خودشو به عاشورای حسین می رسونه.
اگه نینوایی باشه، راه میانبری داره که با نفَس همۀ أئمه، به لبخند آخرین منجی می رسه.
حالا او همسایۀ ظهوره. ظهور حقیقی، نه این ظهوری که زمزمۀ سجاده آبکشاست.
اگه مرد باشه قبل از ملاقات فرشته مهربون خدا، عزرائیل، طعم ترد مرگ و لذت قیامت رو هم میچشه ...
کجای اینهمه حادثه ای؟ مهدی (فداش بشم) در نیمۀ شعبان وجودت، متولد شده؟ تا ظهور چقدر فاصله داری؟ ...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/05/08ساعت   توسط علی
|

مجنون از انتظاری که کشیده بود، خسته شد. خواب، اونو برد...
مثل نسیم صبح اومد. انگار بهشت بود که عبور می کرد. مجنون، خوابه. یه کم دلش گرفت. چندتا گردو درآورد، انداخت جلوی مجنون و رفت ...
مجنون از خواب بیدار شد. « وای مجنون، چه کرد غفلت تو؟ وقت عبور از این بازی کودکانه نرسیده؟ ... لیلی رفت، مجنون... فرصت دوباره ای هست؟ ...»
تو هم خسته ای؟ توهّم این خواب لذتبخش، کی تموم میشه؟
سرگرم کدوم گردویی؟
ای کاش وقتی عبور می کنه، من خواب نباشم.
بگم، تو این شب غربت، تنهات نمیذارم. هنوز پای عهدم هستم....
هستم؟
...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/04/10ساعت   توسط علی
|

این دختر پسرای عاشقو دیدی؟ وقتی میخوان عشقشونو نشون بدن، چه کارا که نمی کنن. اونی که عاشقتره، همیشه کم توقعتره. بجاش اون یکی، کلی حال می کنه.
ما آدما هر کاری دوست داریم می کنیم. غرق این نعمت بینهایت. اما او بیخیال اینهمه خاکی رفتنای ما، هنوز منتظره.
غروب که میشه، میبینه تو هنوز برنگشتی. دل مهربونش میگیره. برات نگرانه. چند قطره بارون از چشاش می باره. آروم زمزمه می کنه:
صبح شد، ظهر شد، غروب شد...
نیامدی.
...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/03/06ساعت   توسط علی
|

ای که یک گوشه چشمت، غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
+ نوشته شده در جمعه
1388/02/04ساعت   توسط علی
|

شکوفه زیبای ظهور، بر شاخسار نگاه اون درختی خواهد نشست که ریشه های دلشو، تو زمستون غفلت، جانذاشته باشه.
دوست خوبم؛ شکوفه هات ابدی.
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/27ساعت   توسط علی
|

یوسف رو تو بازار مصر به چند درهم فروختن.
امروزم یوسف انتظارمون، تو بازار غفلت، به چند سکه، ماشین، خونه، نگاه، هوس و ... فروخته میشه.
روزی میاد که یوسف ما، عزیز تمام هستی میشه.
اون روز، گمشده کدوم کوچه حسرتی؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/12/05ساعت   توسط علی
|

سرشو نمی تونست بالا بیاره. با همون کلمات پاره پاره عرض کرد: «من ... من ... زنم ... بچه هام ... اموالم ... اما ... اما این شمشیرم. این اسبم. اسب زیبا و راهواریه...»
آقا نخواست چشای شرمنده مرد به چشای آسمونیش گره بخوره واسه همین سرشو بالا نیاورد اما نگاهش غباری از غم رو حکایت می کرد: «نه، ما به شمشیر و اسب تو نیازی نداریم. ما خودتو می خوایم، دلتو ... »
او هنوز خیمه به خیمه، بدنبال یه دل زیباست. شاید الان نزدیک خیمه توست. کجای این حقیقت ایستادی؟ پرنده، تو زمین گیر کدوم بهانه ای؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/10/17ساعت   توسط علی
|

چی فکر میکنی در مورد کشاورزی که همه فرصت یه ساله خودشو رو زمین همسایه کار کنه در حالیکه خودش یه زمین خوب و مرغوب داره؟ اونو شخم بزنه، بذر بپاشه، آبیاری کنه. آفت رو ازش دور کنه و ... . حالاکه فصل برداشته، صاحب اصلی زمین بیاد و محصولو جمع کنه.
جسم ما، همسایه دیوار بدیوار روحمونه. روح ما چون از جنس این عالم خاکی نیست ما باید همسایه این قالب خاکی باشیم. اما گاهی یادمون میره اون فقط یه همسایس نه صاحب ما، نه هدف همه تلاشهامون.
در زمين ديگران خانه مكن
كار خود كن، كار بيگانه مكن
كيست بيگانه؟ تن خاكى تو
كز براى او است غمناكى تو
تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى
گوهر جان را نيابى فربهى
فصل برداشت قیامت، بهت زده نشی اگه دیدی همه محصولت واسه یکی دیگس...
+ نوشته شده در جمعه
1387/09/01ساعت   توسط علی
|

ما یه رفیق مهربون داریم که از هر وسیله ای به بهترین نحو استفاده میکنه تا زیبائیهای حقیقتو فراموش نکنیم و با بازیهای کودکانه، لذتهای بزرگ بودنو از دست ندیم.
یکی از اون وسیله ها خوابه. همون رؤیاهایی که ما رو گاهی می ترسونه و گاه به لذتهایی می رسونه که طعمش وصف ناپذیره. واسه کی میتونی لذت یه پروازو تو خواب، توصیف کنی؟ هر چی توضیح بدی احساس میکنی اون حقیقتی که تو درک کردی نمیشه. گاهی همون کاری که در بیداری هم تجربش کردی در خواب اتفاق میفته اما فوق العاده جذابتر بنظر میاد. چرا؟ گاهی میتونی خودتو ببینی. انگار تکرار شدی. هر اراده ای میکنی انجام میشه. زمان وجود نداره. مکان معنا نداره. همزمان چند حادثه رو میبینی و درک میکنی. چرا؟
لذتها در حقیقت سهم روحه ماست نه جسم. جسم یه دلال بیشتر نیست. وقتی یه اتفاق شاد توی خواب واسمون میفته، چون جسم ما اونجا وجود نداره، ما لذت اون شادی رو بدون واسطه درک میکنیم، اونم در اوج.
هر جایی که جسم نیست، زمان و مکان هم اونجا وجود نداره. خواب نشون میده، ما در اصل وجودمون هیچ احتیاجی به زمان و مکان نداریم بلکه باید از اونا عبور کنیم، از این دو بندی که دام دنیا به پای ما بسته. ایندو رفقای خوبی نیستند. رفیق نیمه راه، رفیقی بی وفاست. دوستی که فقط تا لحظه مرگ با ماست معلومه از اون اول دوست نبوده. دوستی که همراه من، روح من، نیاد و با جسمم بمونه، ثابت کرده دوست این قفس خاکیه که منو یه عمر به خودش مشغول کرد.
خوابهای ما یه دنیا حرف واسه گفتن دارن. خوبا، نمیخوابن که خستگی راه رو بگیرن؛ میخوابن تا راه رو ببینن. اونایی که در بیداری با خدا، با مردم و با خودشون صادقن، وقت خواب هم جز رؤیای صادقه نمیبینن.
تو چی، با خودت صادقی؟ یا واسه خودت یه کابوس مکرری؟
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/06/28ساعت   توسط علی
|